با اینکه عاشق تموم حرفای مامانمم ولی از این یه جملش متنفرم!هر بار که مامان این جمله رو میگه دلم میخواد داد بزنم:ولم کن مامان بذار بخوابم ولی ایندفه واقعا دلم میخواست اینو بگم چون دیشب اصلا نتونستم بخوابم:
نصفه های شب بود که با صدای محمدصابر(داداشم)بیدار شدم
__نیلوفر کنترل اسپیلت کجاست ؟خیلی سردمه
آقا دیشب که فیلم دیدنش تموم شده یه بالش برداشته بدون پتو اومده پایین تخت من خوابیده!بعد هم از شدت سرما بیدار شده دنبال کنترل اسپیلت میگرده که خاموشش کنه.
__نیلوفر کنترل اسپیلت کجاست؟خیلی سردمه
بدون اینکه چشامو باز کنم گفتم :زیرتخته
__اینجا نیست
چشامو باز کردم دستمو بردم زیرتخت و گشتم،واقعا نیست!
بلند شدم نشستم سرمو بردم زیرتخت ولی بازم نیست!
دیدم واقعا سرده نمیشه بدون پتو خوابید،واسه همین تصمیم گرفتم دوتایی با پتوی من بخوابیم،بالشتمو برداشتم گذاشتم کنار بالشتش پتورم رو خودمون انداختم
وای خدا!این بدترین تصمیمی بود که تو تمام زندگیم گرفته بودم!
تا خوابم میبرد از شدت سرما بیدار میشدم و میدیدم تموم پتو رو محمدصابره و من دارم میلرزم!به زور پتو رو از دست و پاش میکشیدم بیرون تا یکمشو بندازم رو خودم،پلک روهم نمیذاشتم از شدت سرما بیدار میشدم و میدیدم بازم همه ی پتو رو اونه!!!!میخواستم پاشم برم پتو بیارم ولی آخه کی از خواب نازنینش بخاطره پتو پاشده که من دومیش باشم؟تمام قدرتمو جمع میکردم پتو رو از دست و پاش میکشیدم بیرون ولی تا چشام گرم میشد میدیدم سردمه!وای خدا!تا خودصبح یا من میکشیدم یا محمدصابر اصلا نتونستم بخوابم. الان هم که صدای مامان داره تو خونه میپیچه!
__نمیخوای پاشی
میخواستم بگم نه...تو که نمیدونی دیشب چی به من گذشته وگرنه میذاشتی تا خود شب بخوابم...آره چه فکرخوبی الان بیدار میشم میرم کلاس ظهر که اومدم تا خود شب میخوابم ولی نه من که عصر هم کلاس دارم، مثل اینکه چاره ای نیست باید بیدارشم.
مثل همیشه بعد از باز کردن چشام اولین کاری که کردم نگاه به ساعت بود،واای یه ربع به هفت!من هفت کلاس دارم سریع پاشدم دست و صورتموشستم و آماده شدم واسه صبحونه خوردن واقعا دیر شده بود،البته خب جای نگرانی نیس همینکه بخوام از خونه بیام بیرون مامان بهم یه ساندویچ نون و پنیر میده.دقیقا راس هفت بود که از خونه اومدیم بیرون و مثل همیشه غرغرای بابا تو ماشین...
__همیشه دیر میکنی مامان از ساعت 6 داره صدات میکنه گلوش خشک شد از بس صدات زد...
پیش خودم فکر کردم اگه من همیشه دیر میکنم چرا بابا به این موضوع عادت نمیکنه و هرصبح مطرحش میکنه؟یعنی هر صبح با گفتن این حرفای تکراری میخواد منو تغییر بده؟ خواستم بگم آخه پدر من...من اگه تغییرکردنی بودم که تو تموم این سالها تغییر میکردم،بهتر نیس به دیر کردن من عادت کنی؟اینطوری نه تو اذیت میشی نه من!!ولی خب وقتی به چهره ی بابا نگاه کردم ترجیح دادم سکوت کنم چون احتمالا به جای اینکه برسونتم کلاس بفرستتم سینه ی قبرستون!!!واسه همین سکوت وکردم و از آهنگ لذت بردم!
به بیمارستان که رسیدیم خیلی دیر شده بود خدا خدا کردم استاد نیومده باشه تا طبقه ی دو دوییدم ... سریع رفتم رختکن مانتومو درآوردم روپوشمو پوشیدم دکمه هاشم تو راه کلاس بستم.به کلاس که رسیدم در زدم رفتم تو...
__خیلی دیر اومدین
__ببخشید استاد ماشینمون خراب شده بود!!!!!!(یعنی شما تاحالا بخاطره دیر اومدنتون دردغ نگفتین؟انتظار نداشتین که بگم خواب موندم اونم بخاطره ی پتو!!!!)
__دیگه تکرار نشه از جلسه ی بعدم کسیو بعد خودم راه نمیدم
نمیدونم قبل اومدنم استاد راجب چی حرف میزد اما همون بحث رو ادامه داد منم که چیزی متوجه نمیشدم سرمو انداختم پایین و دیدم وای چقدر این شلوار و کفشم بهم میان!چرا تا حالا این دوتارو باهم نپوشیده بودم خیلی قشنگ شده ستشون...به خوم گفتم چهارشنبه که با بچها میخوایم بریم سینما اینارو باهم بپوشم با مانتو مشکیم واای چقدر خوشتیپ بشم من!!!تو همین فکرا بودم که بغل دستیم آروم زد به پهلوم،سرمو که آوردم بالا دیدم استاد داره نگام میکنه
__متوجه شدین؟
__ب__بله استاد
__لطفا حواستونو جمع کنید
حواسمو که جمع کردم استاد برامون نحوه ی صحیح شستن دستها،پوشیدن گان و دستکش رو توضیح داد،بعد هر توضیح هم از 3نفرمون که یکیش من بودم خواست توضیحاتشو انجام بدیم.
ومن گان پوشیدم دستکش دستم کردم... خیلی حس خوبی بود. پیش خودم فکر کردم یعنی میشه یه روزی یه مامای بزرگ و معروف بشم که حتی از شهرهای دیگه هم برای زایمان بیان پیشم؟!
ادامه دارد...............
برچسب:
نویسنده: آروین حبیبی